
شاهزاده منک چانگ بر آن بود تا سرزمين خويش- ايالات تسي- را واگذارد و راهِ قلمرو پادشاهيِ تسين در پيش گيرد که ميپنداشت در آن ديار مناصب عالي خواهد يافت. کوشش ملازمان او به منصرف کردن وي، يکسره بيهوده ماند. تا آنکه يکي از آن ميان به کنايه حکايتي کرد که شاهزاده را به شنيدن آن، انديشهي عزيمت از سر برفت.
آن مرد چنين گفته بود:
روزي از پشت در خانهي عروسک سازي گفت و گوي دو عروسک را - يکي چوبين و يکي گلين - شنيدم.
عروسک چوبين، گلين را ميگفت:
- تو در اصل به جز مُشتي خاک نبودهاي، بر کنارهي رود غربي. از آن خاکِ بيمقدار است که در وجود آمدهاي. حالي اگر باراني ببارد و باميت بر سر نباشد، هر آينه آن خواهي شد که بودي!
آنگاه عروسک گلين را شنيدم که همسايهي تنگچشم خود را پاسخي شايسته داد.
عروسک گلين گفت:
- آري، به ويراني ميگرايم، چنين است. اما به سادگي هيأت پيشين خويش بازخواهم يافت و به صورت مُشتي گل درخواهم آمد... اما تو را که از درختي ساخته آمدهاي- از چوب افرايي در کنارهي مردابهاي شرق- وفور هيچ باراني حاکم سرنوشت خويش نخواهد کرد!... چگونه ديگر بار به هيأت پيشين خويش، به صورت افرايي، بازخواهي گشت؟ و چگونه ديگر بار در سرزمينهاي شرقي بر کنار مردابي تيره بازخواهي رُست؟
شاهزاده منک چانگ نکتهيي را که در اين حکايت نهفته بود دريافت و از سرِ تصميم خويش بازآمد.
برگرفته از كتاب:شاملو، احمد؛ مجموعهي آثار، دفتر سوم: ترجمهي قصه و داستانهاي كوتاه؛ مؤسسه انتشارات نگاه 1387.
پيام امپراتوري
فرانتس کافکا
گويا امپراتور از بستر مرگ براي تو، توي منفرد، رعيت ناچيز، تويي که در برابر خورشيد امپراتور سايهاي خُرد به حساب ميآيي و به دورترين دورها پناه بردهاي، آري براي تو، پيامي فرستاده است. امپراتور از پيک خود خواسته است در برابر تخت زانو بزند و سپس پيام خود را در گوش او نجوا کرده است. پيامي چنان خطير که از پيک خواسته است آن را به نجوا در گوشش بازگو کند و خود، با تکان سر، درستي گفتهي پيک را تأييد کرده است. سپس در برابر تماشاگران مرگ خود ( در برابر ديدگان يکايک بزرگان کشور که پس از فروريختن تمامي ديوارهاي مانع بر پلکان گسترده و رفيع گرد آمدهاند) پيک را مرخص کرده است. پيک، مردي نيرومند و خستگيناپذير، بلافاصله عزيمت کرده است و گاهي با اين دست و گاهي آن دست براي خود از ميان انبوه جمعيت، راه را باز ميکند. اگر با مقاومتي رو به رو شود، بر سينهي خود به نشان خورشيد اشاره ميکند. به واقع، آسان و بي دردسر پيش ميرود. اما تودهي مردم بسيار گسترده است، خانه و کاشانهي آنان تمامي ندارد. اگر پيک پهنهاي گسترده پيشِ رو ميداشت، به پرواز درميآمد، راهوارتر از هر کس، چنان که تو به زودي صداي خوش ضربهي مشتهاي او را بر در خانهي خود ميشنيدي. ولي در عوض دارد بيهوده خود را خسته ميکند. هنوز سرگرم آن است که از ميان تالارهاي درونيترين قصر، راهي به بيرون بگشايد. هرگز نخواهد توانست اين تالارها را پشت سر بگذارد. اما حتي اگر در اين کار موفق هم شود، باز کاري از پيش نبرده است. در اين صورت، تازه ناچار خواهد بود براي فرود از پلکان تلاش کند، و اگر در اين کار موفق شود، باز کاري از پيش نبرده است. چون تازه ناچار خواهد بود از حياطهاي بيروني قصر بگذرد.
پس از گذر از اين حياطها نوبت قصر دوم خواهد رسيد که اين قصر را در برگرفته است. بعد به درازاي قرنها باز قصر خواهد بود و پلکان و حياط. اگر هم سرانجام آخرين دروازه را پشت سر بگذارد - کاري که هرگز، هرگز شدني نيست - تازه پايتخت را، اين مرکز دنيا را، پيش رو خواهد داشت، مدفون زير انبوه آوارش. از اينجا کسي نميتواند براي خود، راهي به بيرون باز کند، حتي اگر آن کس پيام مردهاي را همراه داشته باشد - و اما تو کنار پنجرهي اتاقت نشستهاي و در آستانهي غروب، رسيدن پيام را مشتاقانه انتظار ميکشي.
برگرفته از كتاب: داستانهاي كوتاه كافكا؛ برگردان علي اصغر حداد
ما را در سایت شهر من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110